
احساس تنهایی شدیدی میکنم. نمیخوام شروع کنندهی هیچ مکالمهای باشم و مثل یک احمق تمام عیار منتظرم ی نفر بهم پیام بده.. سخت و غمگینم شبها دلم میخواد گریه کنم.. و این کار حس خوبی بهم میده برای از اینجا ...
ادامه مطلب
سلام احساس میکنم گم شدم.. همه ی باور هامو از دست دادم و تقریبا هیچ اعتقاد و آرمانی واسم نمونده دیگه نمیدونم چی درسته و چی غلط...کدوم کار رو میشه انجام داد و کدوم رو نه... من گم شدم.. انگار یه سیل اومده و داره منو با خودش میبره.. انگار از هزار و یک طرف دارن منو میکشن سمت خودشون... سخت شده..سخت.. باید مطالعه کنم باید این صفحه ی نمیدونم چند اینچ رو کنار بذارم و کتاب بخونم.. باید مدتی از همه چیز دور باشم... خدایا... حتی دیگه نمیدونم میخوام برم بهشت و به تو نزدیک باشم یا نه... پ.ن:من در طوفانم... پ.ن...
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم خدایا نیتم را خالص کن من رو بنده ی مقرب خودت قرار بده و کمکم کن که از بدی هام دور بشم...دنیا رو زیباتر کنم...و تو بیشتر از پیش من رو دوست داشته باشی کمکم کن... و خودت من رو به دست بگیر والسلام...
ادامه مطلب
سلام به طور عجیبی بی حوصله و دل گرفته ام..خسته و نا امیدم.. بافت شناسی درس کشنده ایه. و استادش اون رو تا حد سیانور خطرناک میکنه .. من نمیخوام فقط برای پاس شدن درس بخونم نمیخوام بیسواد بیام بالا ولی نمیشه ... خسته م .. اصلا نمیتونم اون حجم رو بخونم و بعد مثل بلبل جواب بدم .. دل گرفتگی م هم از ناتوانیه..از نا امیدی از خودمه.. دلم میخواست عالی بودمxa0. مثل کسانی که میشناسم ولی اینجا هم دارم توی مرداب غرق میشم.. دارم اسیر حاشیه ها میشم.. دارم تنبلی میکنم و یادم میره.. عاطفه جان..اینجا دیگه خوده راهه...
ادامه مطلب
سلام احساس میکنم راه رو گم کردم.مثل همیشه.هدف معلوم بود اما یک دفعه ابرهای تیره اومدند و راه رو پوشاندند.من میدونستم.من کلی با خودم حرف زده بودم کلی اتمام حجت کرده بودم ولی بازم نشد که عمل کنم.یعنی نتونستم که عمل کنم.من دارم گم میشم دارم وسط ماز زندگیم گم میشم.میدونم باید بافت بخونم ولی نمیخونم میدونم که ولی درس دارم ولی این چهار روز هیچی درس نخوندم من دارم هدر میدم..دارم اسراف میکنم..من دارم به خدا خیانت میکنم.. به تمام حرف هایی که زدم..به قول هایی که دادم..من دارم خیانت میکنم .. این درست نیست....
ادامه مطلب
سلام بعد از حدود یک ماه مجددا فرصتی شد تا بنویسم.. تکلیف دانشگاهم مشخص شد.. من توی شهر خودم میمونم.. و ان شاءالله اینجا از بهترین پزشک های مملکتم میشم.. اولش خیلی ناراحت بودم.. از اینکه شهید بهشتی نشد.. از اینکه بازم باید خونه رو تحمل کنم.. من دنبال استقلال بودم.. دنبال تنهایی .. دنبال جایی که خودو باشم بدون پشتیبان. تا روی پای خودم بودن تنها بودن و مستقل بودن رو تجربه کنم.. ولی بعد که خوب فکر کردم.. دیدم من مستقل هستم.. من از تنها بودن ترسی ندارم.. از بدون پدر و مادر بودن ترسی ندارم.. دوری از ...
ادامه مطلب